اینلند امپایر" به محدوده ای در کالیفرنیای جنوبی واقع در نواحی "ریورساید" و "سان برناردینو" اطلاق می شود. این محدوده در میان محدوده های: "اونتاریو" ، "سان برناردینو" ، "ردلندز" و "آپلند" واقع شده است. شهر های این منطقه از اواخر قرن نوزدهم محل تولید محصولات کشاورزی ، لبنیات و شراب بوده است.
این فیلم ساخته کارگردان معروف آمریکا "دیوید لینچ" است که به عمد تمام حروف آن را کاپیتال نوشته اند. "اینلند امپایر" اولین بار در ایتالیا و در جشنواره فیلم ونیز در ششم سپتامبر 2006 اکران شد گه حدود دو ساعت و نیم طول کشید. اما هنوز مشخص نیست که این فیلم کی در تمام سینماها به صورت عمده اکران خواهد شد.

درباره ساخت فیلم: سال 2005 ، لینچ در مصاحبه ای از ساخت این فیلم صحبت هایی کرد و گفت: "من هیچوقت روی هیچ پروژه ای به این شکل کار نکرده ام. و نمی دونم که داستان در نهایت چگونه تعریف خواهد شد... برای اینکه اصلا فیلم نامه ای ندارم. فیلم را صحنه به صحنه می نویسم و بسیاری از آن ساخته شده است ولی هیچ تصوری ندارم که کجا خاتمه خواهد یافت. این یک ریسک است ولی احساسم به من می گوید که چون تمام اجزاء متحد هستند و هر سر نخی در این اتاق به آن اتاق صورتی مرتبط است."
دیوید لینچ اکثر بودجه این فیلم را از جیب خود گذاشته است و همچنین دوست قدیمی او در زمینه هنر "مری سوئینی". بخشی از بودجه فیلم را تهیه کننده سه فیلم قبلی او یعنی "کانال پلاس" ، شرکت فرانسوی متقبل شده است. این شرکت تصمیم گرفته بود که فیلم را وارد جشنواره فیلم کن در سال 2006 بکند که متاسفانه فیلم هنوز تا آن زمان حاضر نبود.
در جشنواره فیلم ونیز در ششم سپتامبر ، دیوید لینچ جایزه شیر طلائی برای "کمک های او به هنر در صنعت سینما"را دریافت کرد

"دیوید لینچ" شخصا کار پخش فیلم در آمریکا و کانادا را بعهده می گیرد و اخیرا اعلام کرده است که می خواهد فیلم را بصورت مستقل پخش کند و گفته است که با تحولات عمده در صنعت سینما فکر کرد که شاید بتواند شکل جدیدی از انتشار فیلم را ابداء کند.
نمایی از داستان: وقتی از "دیوید لینچ" پرسیدند که داستان "اینلند امپایر چیست؟" ، پاسخ داد: "این فیلم درباره زنی است که به دردسر افتاده است و این یک راز است. فقط همین را می خواهم درباره این فیلم بگویم."
اکثر فیلم در ایالت کالیفرنیا در محدوده شرقی "لس آنجلس" در ناحیه ای به نام "اینلند امپایر" اتفاق افتاده است.
طبق گفته "ریچارد پنا" ، یکی از مقامات جشنواره نیو یورک و یکی از اولین بینندگان این فیلم: "اینلند امپایر" کلکسیونی از افکار مختلف دیوید لینچ پس از سالها کار است" که یکی از آنها داستان زنی است که در فیلمی که نفرین شده است نقشی میگیرد و داستانی درباره زنهایی که از اروپای شرقی قاچاق می شوند و همچنین داستان مبهم دیگری از خانواده ای که سرهایشان سر خرگوش است که در یک اتاق نشیمن نشسته اند.

نقد فیلم:
دربارهي آخرين تجربهي خوف انگيز لينچ چه ميتوان گفت؟ آيا بهتر نيست به توصيهي بسياري از هواداران ديرينهاش بيآنكه به آزار و شكنجهي سلولهاي خاكستري برخيزيم، خود را در اختيار فيلم بگذاريم تا تراوشات جهنمياش غرق در هراس و لذتمان كند؟ آيا تمامي جنجالهايي كه بر آن بودند تا با كالبد شكافي بيهودهي «جادهي مالهالند» به راز هولناك هستي اين اثر پي ببرند، توانستند براي سادهترين معماها در سطحيترين لايهي فيلم پاسخي معقول بيابند؟ چنان كه خود لينچ ميگويد رازها زيباترين چيزهاي جهانند، اما نبايد بيشتر از حد مشخصي به آنها نزديك شد، تنها باحفظ همان فاصلهي تعيين شده بايد به ستايششان نشست. تماشاي فيلمهاي او شبيه بازي با پازليست كه همواره يك خانهي خالي دارد تا بتوان قطعات را جابجا كرد و به نظم آرماني مدل رسيد، اما درست لحظهاي پيش از آنكه به نظر ميآيد تصوير نهايي ديده خواهد شد، همان خانهي خالي همچون حفرهاي هولانگيز با سياهي مفرطش به تمسخر چشمهايي حيرتزده مينشيند؛ اين سياهي همان تاريكي درون جعبهي آبي «جادهي مالهالند» است و كاويدنش به اين ميماند كه در ظلمات دست بر چهرهي شيطان ساييده باشي. و به راستي اين همان سرنوشت شومي نيست كه ا«دايان» را در قعر وحشتي ابدي مدفون ميكند؟...
جي ويسبرگ منتقد نشريه ورايتي درباره «اينلند امپاير» مي گويد؛ «هيچ کس بيشتر از لينچ رازها را دوست ندارد. او پادشاه ناممکن هاست اما به طرز وحشتناکي، اين هميشه و در هر فيلم او قابل پيش بيني است که هيچ وقت به پرسش ها پاسخ نمي دهد. هيچ چيزي را حل نمي کند و اصلاً تلاش نمي کند احساسي در تماشاچي توليد کند و اينلند امپاير اغلب به وسيله بازي قوي بازيگرش لورا درن است که به چشم مي آيد. اين فيلمي سه ساعته است که در آن زمان به آهستگي با تماشاي تصاويري که چندان جذاب نيست مي گذرد و به رغم فروش بالاي جهاني فيلم، حتي از ديدگاه هنري هم به سختي مي تواند مخاطب را تا پايان فيلم با خود همراه سازد. ديويد لينچ هميشه مخالف هر گونه شرح و توصيف است و در اين فيلم که دو سال و نيم ساختنش به طول انجاميد، لينچ از هر نوع توصيف روايي خودداري مي کند. اينلند امپاير فيلمي گيج کننده است که فيلمنامه کاملي ندارد و هر لحظه با خط داستاني متفاوت، اتفاقات جديدي در آن مي افتد. در فيلم، درن نقش نيکي را بازي مي کند؛ يک بازيگر زن که به او نقش اول فيلمي پيشنهاد شده است. کارگردان اين فيلم کينکزلي با بازي جرمي آيرونز بوده و نقش بازيگرمقابل درن را دووان (با بازي تروکس) ايفا مي کند. کارگردان از دو وان مي خواهد که رابطه اش با نيکي را در فيلم درک کند و البته رابطه تازه زندگي خانوادگي نيکي را تحت الشعاع قرار مي دهد. نيکي و دووان را مي بينيم که قبل از فيلمبرداري مشغول حفظ فيلمنامه اند؛ فيلمنامه يي که بر اساس يکي از افسانه هاي ملي کولي هاي لهستاني نوشته شده است ( و در نهايت به خاطر به قتل رسيدن قهرمانانش هرگز اين فيلم به پايان نمي رسد). در فيلم داستان لينچ، نيکي و دووان در حالي که نام همديگر را صدا مي زنند درمي يابند که به هم علاقه مند شده اند. از اين به بعد کاراکتر نيکي دچار مشکل چندشخصيتي بودن مي شود و برايش غيرممکن است بگويد او نيکي است يا نيکي در نقش سو (زني که نيکي نقش او را بازي مي کند) يا خود سو. وجه مشخصه کارهاي لينچ مثل نماهاي نزديک، شات هاي به ياد ماندني، پرده هاي سرخ و خيلي چيزهاي ديگر اينجا هم همه در فيلم ديده مي شوند هرچند رنگ ها و تصاوير با سايه هايي تيره جايگزين هم شده اند. استفاده از دوربين ديجيتال در عمل به لينچ آزادي بيشتري داده اما لذت بصري تماشاي فيلم ضبط شده روي نگاتيو را از بين برده. آنچه از لينچ در اين فيلم به ياد مي ماند موزيک هاي تکراري و صداي همهمه محيط است که در راهروهاي تيره و تار مدام تکرار مي شود.»

نگاه پيتر تراويس منتقد رولينگ استون هم به فيلم تازه لينچ شباهت هايي به نگاه ويسبرگ دارد. او مي نويسد؛ «در حالي که نااميد از هر گونه بحث و استدلال هستيم، درباره فيلم لينچ حرف مي زنيم. با تماشاي اين فيلم که با دوربين ديجيتال پي دي 150 سوني ساخته شده است سه ساعت پرخاطره را پشت سر مي گذاريد. اين فيلم پازلي با تکه هاي نامربوط است که پس از تماشاي آن تا مدت ها هنوز در تلاش هستيد تا تکه هاي آن را به هم بچسبانيد. برخي فيلمسازان تلاش مي کنند خارج از قاعده معمول فيلم بسازند اما لينچ استاد شاهکارهاي سوررئال است و کارهايي چون «بزرگراه گمشده»، «مخمل آبي»، «جاده مالهالند» و ديگر کارهايش هرگز از آغاز تاکنون در هيچ چارچوبي جا نمي گيرد.»
دامون وايز منتقد نشريه امپاير «اينلند امپاير» را گيج کننده توصيف کرده است؛ جايي که مي نويسد؛ «اينلند امپاير داستاني پراکنده و دلپسند و گيج کننده دارد که با ابهام بسيار روايت مي شود و لورا درن در فيلم نقش شخصيتي چندچهره را به خوبي بازي مي کند.»
تاي بر منتقد بوستون گلاب از «اينلند امپاير» به عنوان فيلمي پرخاشگرانه ياد مي کند؛ «اين فيلم شايد پرخاشگرانه ترين فيلم داستاني و سوررئالي باشد که تا به حال در امريکا به نمايش درآمده و به نوعي شايد در طول دوره کاري لينچ اين اينلندامپاير باشد که نزديک ترين فيلم به عقايد و ديدگاه هاي اوست. اين فيلم يک نمايش سه ساعته خسته کننده و بختک وار با روايتي غيرخطي با بازي «لورا درن» است.» مانولا دراگيس منتقد نيويورک تايمز خيلي پيش تر از ديگران درباره فيلم لينچ حکم صادر کرده است. او در يادداشت دسامبر گذشته اش در نيويورک تايمز چنين نوشته است؛ ««اينلندامپاير» حال و هوايي غيرعادي دارد و نشأت گرفته از ذهن ديويد لينچ است. ذهني که در آن چيزهاي وحشي رشد مي کند و به هم مي پيچد و مثل شاخه هاي درخت مو پخش مي شود و مانند انگشتان دست، ما را در چنگ خود مي گيرد. حالا بيش از سه دهه است که اين چيزهاي وحشي، ما را در خود محاصره کرده اند؛ از زمان ديدن بچه دفرمه شده فيلم «کله پاک کني» تا «مرد فيل نما» و «مخمل آبي» و تا شاهکار آخر لينچ «جاده مالهالند» سه دهه گذشته...» مايکل فيليپس از شيکاگوتريبون هم درباره اين فيلم ادعاي عجيبي دارد؛ «ممکن است به نظر برسد اين فيلم شبيه هيچ کدام از کارهاي ديگر لينچ نيست اما در واقع اين فيلم در ادامه «جاده مالهالند» و «بزرگراه گمشده» است و اين سه فيلم مثل قاب عکسي سه تايي اند که مضمون هر سه در ارتباط با چندشخصيتي بودن هنرمندان است و فيلم معناي جديدي به ماهيت انسان هاي چندشخصيتي داده است.» نظرات منتقدان درباره «اينلندامپاير» اغلب آميخته با تحسين است اما سوال هاي حل نشده بسياري در ذهن آنها باقي مانده است. سوالات بسيار درباره فيلمي که به گفته لينچ حتي خود او را هم هيپنوتيزم مي کند.
ديويد لينچ در چارچوب سنتيترين آداب و قواعد ادبيات آمريكايي، نامتعارفترين فيلمها را خلق ميكند و اين ظاهراً يكي از رازهاي خاص لينچ است. او در همان چارچوبي فيلم ميسازد كه بخش عمدهاي از سنت داستاننويسي آمريكايي در آن نوشته شده، همان مفهوم اسكيزوفرنيك معصوميت هم به مثابه وضعيتي آرماني و هم به مثابه عنصري خطرناك و غيرقابل اطمينان، چيزي كه در نهايت فراهمكننده بستر زوال است. از اين جنبه لينچ شبيه همان توصيفي است كه دياچ لارنس از هرمان ملويل ميكند: «نويسنده عارف تعاليگرايي اخلاقي كه هماني كه سطرسطر نوشتههايش كارزار نبرد نيكي و شر است.»
شر همچون نيرويي مادي، مشخصهاي واقعي كه حضوري موثر در واقعيت دارد (يا به تعبير زرتشتياش، عنصري ايجابي كه در ماده تجسم مييابد) حضوري تعيينكننده در كل فرهنگ آمريكايي دارد: از كاتن مانز در اواخر قرن هفدهم گرفته كه به هنگام محاكمه جادوگر سالم درباره «جهان نو»يي موعظه ميكند كه در آن تپهها در قلمرو سايه شيطان و لژيون انساننماي اوست، تا «گودمن براون جوان» هاوثورن در قرن نوزدهم، «رادريك آشر» ادگار آلنپو،و داستانهاي فلانري اوكانر و البته حتي نمونه متقدم و غيرداستانياش جهان ذهني آقاي جورج بوش، جايي كه از تعبير «محور شر» براي بيان سويه ديني و آخرالزماني موجود در جنگ با تروريسم ياد ميكند.
شياطين لينچ، اين جذابترين موجودات فيلمهايش، نيز از درون اين سنت ميآيند. مرد اسرارآميز در «بزرگراه گمشده»، بابيب پرو در «ديوانه ازتهدل»، فرانك بوث در «مخمل آبي» و البته ديگر شياطين فيلمهايش، همگي سير منطقي «نهنگ ملويل»، هيولاهاي داستانهاي وحشتزا، بيگانههاي داستانهاي علمي ـ تخيلي و حتي نمونههاي استحاله يافته شر در ادبيات معاصر، ليبيدوي مهارناپذير قهرمانان هنري ميلر و پارانوياي شخصيتهاي دانلد بارتلمي و تامس پينچناند.
اين وسواس ذهني سنت آمريكايي نسبت به گناه و شر البته ريشه پروتستانيستي دارد. اما نكته مهم در تاريخ ادبيات و هنر آمريكا، پيچشي است كه در رابطه هنرمند ـ نويسنده باشد وجود دارد و البته فيلمهاي لينچ يكي از بهترين جايگاههاي تجلي آن است. نخست اينكه نوعي فردگرايي آمريكايي متأثر از كارلايل و دوتوكويل وجود دارد كه به همان فرد در مقام پيامبر و رسول ميانجامد، همان قهرمان نمونهاي آمريكايي كه يكتنه به كارزار شر ميرود، جايي كه طغيان اين فرد به قول هابرماس، هم باعث از بين رفتن شر ميشود، هم مانع از ادغام او در نهادهاي مدرن ميشود و همواره فاصله او در مقام فرد ـ اسطوره ـ پيامبر را با جمع حفظ ميكند (همان قهرمان وسترن، جان وين، گري كوپر و...). اين رويايي است آمريكايي كه وعده عهد جديد را تحقق يافته ميداند: بهشت گمشدهاي كه آدم آمريكايي آن را از نو بازمييابد.
اما در كنار اين سنت شبه رمانتيك، كه نمونههاي ادبياش امرسون، ويتمن و ثورواند، سنت ديگري وجود دارد كه بخش عمدهاي از مهمترين دستاوردهاي ادبي و هنري از جمله ديويد لينچ به آن تعلق دارد، همان سرگيجه هستيشناختي، يا به بيان «كالونيستياش»، شر و گناهي كه كل روياي آمريكايي را آلوده كرده است، جايي كه ديگر امكان بروز هيچ معصوميت طبيعي و خودانگيختهاي وجود ندارد، يا تاثير همان وعده «عهد عتيق» يعني بهشت گمشدهاي كه ديگر به دست نميآيد. اين همان سنتي است كه لينچ در آن دغدغههايش نسبت به شر، گناه و رستگاري را نشان ميدهد. گرچه هرچقدر نمايش شر و گناه در فيلمهايش مهيب و آزاردهنده است، رستگاري به مضحكترين و لودهترين شكل ممكن به نمايش درميآيد، تو گويي رستگاري چيزي است واهي و ناممكن كه تنها در «پايان خوش» ابلهانه و اجباريهاليوودي تحقق مييابد، مثل رستگاري پاياني در مخمل آبي كه عامدانه از نوع رستگاري دروغين «پايان خوش» فيلمهاي كابرا است، يا همين پايان سرخوشانه اينلندامپاير، در قاموس رقصي دستهجمعي كه ظاهراً قرار است رستگاري از نوع MTV را مضحكه كند.
اما جهان منحصربهفرد لينچي كجا خلق ميشود؟ اين «امر متعالي مبتذل»، يعني جايي كه شر خود سويهاي رهاييبخش و انقلابي است و رستگاري عطيهاي مبتذل، در چه نقطهاي لينچي ميشود؟ با بازگشت معنيدار لينچ به دهه 1950 و 1960 فيلمهاي لينچ، از «مخمل آبي» و «بزرگراه گمشده» گرفته تا «مالهالند درايو» و «اينلندامپاير» جهاني را به نمايش ميگذارند كه عناصر بصري آن يادآور فرهنگ دهه 1950 و 1960 است. از ترانهها، مدل مو و لباس گرفته تا ماشينها و حتي اشارات ضمني موجود در اين فيلمها. در فيلمهاي لينچ، البته به نحوي كنايي، شوقي دردناك به گذشته وجود دارد. نوستالژي به ارزشهايي كه ديگر وجود ندارند. اين شور و شوقي است حاصل اضطراب مواجهه با قواعد جهان حال. در فيلمهاي لينچ نوعي بياعتمادي نسبت به زمان حال را شاهديم و البته حس تحقير به آينده. (در «اينلند امپاير» اين بياعتمادي از فيلم بيرون ميزند و دامان تماشاگر را هم ميگيرد و بدينترتيب تماشاي فيلم را به كنشي مضطراب تبديل ميكند).
جهان بصري ـ سمعي لينچ در فيلمهايش يادآور دهه 1950 و 1960، يعني دوران اوج جنگ سرد است، جايي كه بهترين فرصت براي مرزبندي خير و شر در هويت و فرهنگ آمريكايي فراهم شده بود: شر اساسا سرخ است و در بيرون از مرزها و در بلوك شرق حضور دارد، و خير هم همان كل منسجم درون مرزها. فيلمهاي لينچ به لحاظ بصري ـ سمعي در آن جهان ميگذرند، اما به نحوي كنايي تاريخ به عنوان نقطه اتكا و گرانيگاه اين عناصر بصري ـ سمعي از آن كسر شده است. يعني حافظه بصري ـ سمعيمان، ما را به آن دههها ميبرد، اما از سوي ديگر با كسر تاريخ واقعي از آن منظومه بصري ـ سمعي پا در هوا و معلق ميمانيم. اين كسر شدن زمان از منظومه بصري ـ سمعي در جهان لينچ، همانند فرآيند تبديل كليشه به شعر است.
در «اينلند امپاير» همچون «مخمل آبي» و «بزرگراه گمشده»، لينچ روال نوستالژيك رايجي را واژگون ميكند كه در آن پارهاي از گذشته كه نقش ابژه نوستالژي را ايفا ميكند، از زمينه تاريخياش، از پيوستگي زمانياش، كسر ميشود و در نوعي زمان حال بيزمان اسطورهاي و ابدي ادغام ميشود. به همين دليل ما در فيلمهاي لينچ، زمان حال را با چشمان تماشاگر دهه 1950 و 1960 ميبينيم.
يعني به جاي انتقال پارهاي از گذشته به زمان حال اسطورهاي و بيزمان شده، ما در مقام تماشاگر زمان حال را طوري ميبينيم كه گويي بخشي از گذشته اسطورهاي است. قدرت ويرانگر و مضطربكننده فيلمهاي لينچ از اين واقعيت مايه ميگيرد كه فيلمهاي او در زمان حال با چشمان گذشته اسطورهاي ديده ميشوند. اين ديالكتيك قدرتمند نگاه و چشم در لينچ، چيزي است كه او را از آن شگرد صرفاً نوستالژيك پستمدرنيستي جدا ميكند. يعني همان تمهيدي كه به گذشته همچون امري تزئيني نگاه ميكند.
تفاوت فيلمهاي لينچ با انواع و اقسام فيلمهاي گذشتهگراي نوستالژيك ديگر در برخورد او با منطق نگاه به مثابه ابژه است. در «اينلند امپاير» يا «مخمل آبي» و يا «بزرگراه گمشده»، ابژه واقعي جاذبه نه صحنه نمايش داده شده، بلكه نگاه ساده و معصومي است كه مجذوب اين ابژههاست. برخلاف مثلا فيلم «ضدمرگ» تارانتينو كه ظاهرا قصد دارد نگاه تماشاگر 2007 را منطبق كند بر نگاه تماشاگر دهه 1970، و در اين راه همه كار ميكند از نازل كردن تعمدي كيفيت فيلم تا خط و خطوط روي نگاتيوي كه ظاهرا قرار است همان نوستالژي مطلب نسبت به نگاه ناب تماشاگر دهه 1970 را بازبنماياند كه فيلمها را با اين كيفيت ميديد، اما از قضا كل اين فرآيند «انطباق نگاه دو نسل» در تارانتينو در خود صحنه ادغام ميشود و از اين بابت ابژه جاذبه همچنان خود صحنهاي است كه اين نگاه در آن ادغام شده و نه خود نگاه ساده. درست مثل همان ترقند احيا و بازسازي و لايهبرداري نقاشيهاي قديمي در موزهها، كه ميخواهند با لايهبرداري نقاشي از طريق فنون پيچيده ليزر همان نگاهي را بازتوليد كنندكه مثلا تماشاگر سه قرن پيش به آن نقاشي داشته است، رسيدن به همان اسطوره نگاه ناب كه براي تارانتينو همان نگاه دهه 1970 است، اما براي لينچ در ديالكتيك اضطرابآور نگاه و چشم حاصل ميشود، همانجا كه از سوي ديگر كانون نزاع و نبرد هميشگي خير و شر نيز است.
انتقادات و عکس العمل ها:
بازیگر اصلی این فیلم "لارا دِرن" در جشنواره فیلم ونیز اعتراف کرد که خود او نیز هنوز نمی داند که "اینلند امپایر" درباره چیست و حتی نمی داند که نقش چه کسی را بازی می کرده است ولی امیدوار است این اکران فیلم به او کمک کند که: "بیشتر متوجه بشود". "جاستین تراکس" نیز در مصاحبه ای گفته است: "ممکن نیست بتوانم بگویم که فیلم درباره چه بوده است و تا این لحظه از کار لینچ سر در نمیاورم. هنوز در تفریح من و "لارا" این است که بشینیم ببینیم جریان این فیلم چی بود؟"
www.zirnevis.com www.arashiceage.blogfa.com www.khtarrahan.blogfa.com www.movie.net
|
+| نوشته شده توسط
mohammadi در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387
|